باز باران با ترانه میزند بر بام خانه

دیده بودم بسیار و شنیده بودم بسیارتر که زندگی منشوریست دوار که

گرد خود میچرخد و قصه ها میسازد و صحنه میپردازد و باز ، بازمیگردد و

همانکه ساخته بود از واقع به رنگی و اطواری باز میسازد به رنگی و اطوار

دگر و میتاباند بر پرده مقابل و ما بسان تماشاگران سینما هر بار محو بدعت

مصنوع تازه ای میشویم که تازه نیست و هما است که پیشتر دیده بودیم

و آنان که مداقه میکنند درمی یابند که این همان پیشینی است و عمده

عامه از فهم این تکرر عاجزند / هر لحظه به رنگی بت عیار درآمد

باری

آشفته و سرگشته و حیران از بازی گردانی روزگار شوخ چشم بنشسته

بر لب جویم و محو گذر عمر که شاید اشاره و نشانه ای بیابم و از ثمرمندی

عمر بی ثمر وار خود دلشاد و خرسند گردم و شبی باز آسوده در جای شوم

نمیشود

عمر بگذشت به بی حاصلی و بی ثمری ، چون کبک خرامان قهقهه زنی که

از بوته ای به بوته ای و از کویی به برزنی و در آخر سرش را به برف مینشاند

به امید واهی ایمن از گزند روزگار عمر را گذراندیم به پرواز بر فراز آشیان

فاختگان و امر به اسارتمان دادند و بر تخت بستند ما را فرشتگان سپید جامه

و سمعا و طاعتا نشستیم بر تخت حضیض تیمارخواهی از مخلوقات نامختار

گذشت و گذشت و مانده بودیم در کف قدرت ناپرستاران و ناتیمارگران و بدکنشان

و بدخواهان

روزی بود یا شبی بود وقتی که ندانیم چه وقت بود مجنون وار خنده زن و عربده

جوی و خونین دل ز در درآمدی به شبستان که ای بی خبران چه بنشسته اید

به زاری که نه وقت زاری که وقت سرور است چنین گفتی خاطرم هست هنوز

گفتند دگران این نارفته راه چه میگوید من هیچ نگفتم که سالها بود به سخن

نمی آمدم از آن روی که گوشی نبود آنچه در دل داشت زبان سرخ رنگ ِ سرباز

من

ایام و لیالی رفتند و آمدند و مهر اعظم نه که نافرجام مرگی برای واقع کند تا

رهایی یابی از بند که به شادکامی و سرورت برد تا بر سریر بایسته ات نشاند

به شادی و سرور

زبان از بستگی رهاندی و رفتی ، خلق از درون خفتگی رماندی و رفتی دیدگان

گشودی و سر بردی و دل کشاندی و رفتی تا بنشینیم دل و دیده و زبان گشاده

دوخته بر لب پنجره در ضمیر خود با پرسشی بر لب ، چشم بر نمای جهان در

جام جهان نما دوخته که : " قاصد روزان ابری داروگ ، کی میرسد باران ؟ " ‏

/ 0 نظر / 7 بازدید