ما هیچ ما نگاه !؟

آلو

چنانکه از آوای نام او در دل

هزار شوق ملس شعله می کشد

با من چنان بخوان که

به آلو

به باغها

که به آلوها

و

رازها

که به اسرار رنگ رنگ ِ رنگ باخته از گذر ایام

چونان که از حدیث تبسم

گر ، دی به خاک می نشست مونالیزا

و همچنان بنشسته می سرید در چاهسار فراموشی

و

اکنون میخواست بالا بیاید

با ضرب با زور

پوزخند دلقکی براو صد شرف داشت

که دیگر میان خاک و پوسه و گذر ایام

از لطف آن تبسم شیرینش چیزی نمانده بود

جز بوی گند بوم یا کاغذ که سالها در گه نشسته باشد

امروز

اکنون

این واژگان بی برکت بی زور بی ضرب

در خود نگاه میکنند میگویند

می آشوبند

بعد

می افتند

آهسته بی صدا که از ورق دفتر بیرون شود شنید

ما هیچ ؟ ما نگاه ؟

/ 0 نظر / 7 بازدید