پایان

پای گربه ی مرتضی علی توی دستگیره ی دیزی گیر کرده بود

امامزاده صالح داشت چنارش را آب می داد

چنارش آب می داد

هر خری

گربه از خیس شدن بدش می آید

امامزاده صالح

شیلنگ را گرفت به گربه ی مرتضی علی و به او آب ریخت

تمام موهای قشنگ گربه خیس شد

گربه خودش را بو کرد

و گفت

خب

انشالله این بوی دیزی است که می آید

 

گربه

فیلم سکوت بره ها را دیده بود

و

با خودش فکر میکرد

چقدر خوب است که جای جودی فوستر نیست در صحنه ای که میگز

آب را توی صورتش پاشید

بعد گربه

از آبی که امامزاده رویش ریخته بود

کمی روی پوستش جمع کرد

و روی پایش کشید

و پایش را از توی دسته ی دیزی در آورد

امامزاده را دعا کرد

و

رفت

چنار تا افق گربه را با لبخند دنبال میکرد

پایان

/ 0 نظر / 5 بازدید