از این مرد نفرت دارم

این مرد مشمئز کننده است . اعتراف میکنم روزگاری دلم برای او میسوخت و از همین

جهت از هیچ کمکی به او دریغ نمیکردم . ضربه هم که میزد که کم هم نمیزد من حمل

بر نادانی و بیشتر عجز میکردم و آنچه اینسو و آنسو پشت سرم از زبانش میشنیدم

را نشنیده میگرفتم / بگذریم که ایمان دارم نشنیده گرفتن این قبیل نقل قولها تنها کار

درست و صحیح است /  و مقابله به مثل را ناجوانمردی میدانستم تا اینکه ماجرای

 رسول پیش آمد .

رسول کراک میکشید و شیشه مصرف میکرد . متولد پنجاه و شش بود قد بلند ورزیده

با موهایی به رنگ شبق و بسیار لخت و زیبا ، چشمهای ترکمنی و پوست گندمگون

داشت و وقتی که لباس کارش را عوض میکرد تا برای خرید بیرون برود تماشایش

موجب میشد که من عمیقاً متاثر بشوم و به او غبطه بخورم .

رسول آرموتور بند و قالب بند بود . در کارش واقعاً شلخته و نا مسلط بود و تمام کادر

همکاران ما از کیفیت کار او ناراضی بودند . تنها دلیلی که حضور رسول در کارگاه ادامه

داشت اعتیادش بود . نه ! اشتباه برداشت نشود لطفاً ، کسی از روی دلسوزی رسول

را در کارگاه نگه نداشته بود . رسول اعتیاد داشت و بخاطر تهیه پول مواد مخدری که

مصرف میکرد مجبور بود اضافه کاری کند و بطور متوسط این آدم روزی هجده تا بیست

ساعت لا ینقطع آرموتور بندی میکرد و خب طبیعی است که این بنده بدبخت خدا را

نگه بدارند و از او حداکثر استفاده و از شرایطش حد اکثر سوء استفاده بعمل بیاورند .

دنیا دنیای کثیف و نامردی است . اما نامردی گویا حد و اندازه نمیشناسد .

رسول ترک کرد . یک روز که برای خرید مواد رفته بود برنگشت . دقیقاً بیست و چهار

ساعت خبری از او نداشتیم . به کلانتری ها و بیمارستانها و پزشکی قانونی مراجعه

کردیم و خبری از او نگرفتیم . خودش صبح روز بعد برگشت .

رفته بود در اتاقش نشسته بود . مردی قوی که صاحب سه پسر خردسال بود و روزی

در ظاهراً در سالهای دور گنبد کاووس قهرمان یک جور کشتیه محلی هم بود و هنوز

با وجودی که شدیداً اعتیاد داشت و بیمار و خسته بود آرماتور بیست و پنج را با یک

دست خم میکرد . این مرد نشسته بود در کنج اتاقش و مثل ابر گریه میکرد . مواد فروش

که از او طلبکار بوده با کمک نوچه هایش او را در زیر زمین با دست و پا و دهان بسته

حبس کرده بود و دیگر نمیدانم با او چه کرده بودند که اینقدر مستاصل نشسته بود و

گریه میکرد .

رسول از همان روز به اتاقش رفت و در را بست و چهار روز از اتاق بیرون نیامد . همه

نگران بودند . فقط رضا برادر کوچکش به آن اتاق کثیف و بد بو میرفت و برایش هر روز

یک بطری آب میبرد . همین ! بعد از چهار پنج روز از اتاقش بیرون آمد پوست و استخوان

انگار از جهنم برگشته بود . نای راه رفتن نداشت و مدام زمین میخورد . سعید پول داد

برایش پرتقال خریدند نمیتوانست بخورد برایش آب گرفتند با شکر مخلوط میکردند با نی

مینوشید . یک هفته نگذشته بود فرستادیم برود در دپوی آهن میلگرد خرده ریز از روی

زمین جمع کند . در اتاق داشت دیوانه میشد و هنوز نای کار کردن نداشت میترسیدیم

بفرستیمش روی سقف . در راه رفتن مشکل داشت . خودش را نابود کرده بود .

رضا صاحب کارش از سفر برگشت . رضا را من از کارگاه میدان حسن آباد میشناسم

آدم خوش مشرب و با مزه ای بود که تلاش میکرد موفق بشود ولی نمیتوانست . کمی

ساده نشان میداد . کمک میگرفت و همزمان جفتک می انداخت و همزمان زیر آب میزد

بعد میامد اظهار عجز میکرد و این قصه ادامه داشت و هنوز هم دارد .

رضا به رسول گفت دوباره مصرف کند تا کارگاه رضا نخوابد و در عوض رضا در بازگشت

برایش متادون میآورد و ترکش میدهد و به کمپش میفرستد و اینها .

من که شنیدم رسول دوباره شروع کرده متعجب نشدم . اعتیادش شدید بود و مشکلش

چه در زندگی و چه در کار زیاد . اما وقتی شنیدم مصرف دوباره اش به خواست رضا بوده

از شدت تعجب و نفرت منفجر شدم . رفتم از رضا پرسیدم . با وقاحتی مثال زدنی تایید

کرد . اولین بار بود که از عصبانیت گوشهایم داغ میشد . دهنم خشک شده بود . فقط

توانستم بگویم که موجود بسیار بی شرف و متعفنی است و رفتم بطرف دفتر کارگاه

در راه هر چه فحش بلد بودم به او و زمین و آسمان و خودم و همه دادم .

رسول روز به روز مصرفش بیشتر شد . روزی همین چند ماه پیش با خفت تمام از کارگاه

اخراجش کردند . وقتی که بیرونش انداختند آمد دست رضا را بوسید

گفت آقا رضا حلالم کن ! ببخش اگر بدی کردم !!!

من روی سقف طبقه چهارم بودم . درست نمیدیدم آنجا چه خبر است . سعید توی

بیسیم صدایم زد . به دزفولی گفت کانال را عوض کن یک چیزی بگم جر بخوری

همین ماجرای خداحافظی رسول را تعریف کرد . جر خوردم .

رضا را نفرین نکردم . نه از این کار خوشم میاید و نه به آن اعتقادی دارم . فکر نمیکنم

اگر به کسی بگویم به زمین گرم بخوری به زمین گرم بخورد

اما به انتقام طبیعت ایمان دارم . عمیقاً به " چو بد کردی مشو ایمن ز آفات

که واجب شد طبیعت را مکافات " اعتقاد دارم . از هر دستی بدهیم از همان دست

میگیریم . قانون طبیعت است . ظلم و خشونت درش هست اما لطف و گذشت درش

 نیست . من از این مرد متنفرم . از ذاتش که به نظرم معدن پلیدی و پلشتی است .

این را نوشتم چون هر روز بیشتر از او متنفر میشوم و چون خود امروز رمضان را دیدم

که رسول دیگری شده و من زبون ناتوان هیچ کاری از دستم بر نمی آمد و نمی آید

که برای یک کارگر افغان که اینجا قاچاقی حتی زنده است و الان معتاد و گرفتار هم

شده انجام بدهم . فعلاً گفتم اینرا اینجا بنویسم یک کم خالی بشوم تا بعد ببینم چه

غلطی باید بکنم

 

این بمان تا بعد

/ 0 نظر / 9 بازدید