دمی نشست پای درخت بعد رفت سیگار بخرد

 

نشسته پشت پنجره و باز مست عرق

دو چشم دوخته در چشمهای خیس درخت

رسیده و نرسیده فرو فتاده به خاک

ز تیغ ابر گران میوه های خیس درخت

نه اشک در چشم و نه ، بغض در گلویش بود

تنی که مست بود تنش پشت پنجره بشکست

به زیر ضرب سرانگشت ابر و عطر تراب

دلش گرفت پرید سوی پای خیس درخت

/ 0 نظر / 5 بازدید