نسرین ، محمد ، پژمان و توله سگ

محمد روی اپن آشپزخانه نشسته بود و داشت توله سگ کوچک را تماشا میکرد که روی سرامیک ها شیشه شیر پژمان را اینطرف و آنطرف قل میداد و بعد پارس کنان بدنبالش میدوید . نسرین رفته بود بازار میوه تره بار و پژمان و توله را سپرده بود به محمد . امروز را مرخصی گرفته بود تا استراحت کند . میخواست امروز دیر بیدار شود .

پژمان توی بغل محمد داشت چشم می گرداند و در و دیوار را تماشا میکرد . مایکروفر شروع کرد به بوق زدن . محمد از روی کانتر پایین آمد . پژمان را گذاشت توی تختش و شکم عروسک بالای تخت را فشار داد تا چرخ بزند و موزیک پخش کند . همینطور که داشت میرفت سر وقت مایکروفر توله سگ را دید که روی سرامیک دور گرفته که بیاید پاچه پیژامه اش را بگیرد ، دمپایی را شوت کرد زیر کتابخانه و توله سگ هم رفت دنبال دمپایی .

از توی مایکروفر شیشه شیر پژمان و لیوان قهوه خودش را در آورد و در مایکروفر را بست . لیوانش را گذاشت روی کانتر و از شیشه شیر چند قطره ریخت کف دستش : پدرسگ ... سوختم کثافت چی میگی تو ... . اشک توی چشمهایش حلقه زده بود . شیر خیلی داغ دستش را سوخته بود و توله سگ احمق بجای پاچه شلوار ساق پایش را گاز گرفته بود : برو گمشو ... بی شعور ... احمق ... گمشو زیر کاناپه‌یی جایی چشمم بهت نیفته ... ریدم تو شانس کثافت خودم .

شیر توی شیشه را خالی کرد توی لیوان و سه بار هی از لیوان ریخت توی شیشه و برگرداندش تا کمی خنک بشود . توله سگ رفته بود زیر کاناپه و زوزه میکشید و خودش را لوس میکرد .

پژمان را بغل کرد و آمد نشست روی کاناپه . یکبار دیگر چند قطره شیر ریخت کف دستش و بعد از کف دستش هورت کشید : بخور بابایی بخور ... امروز صبحونه رو مردونه میخوریم . و شیشه را گذاشت دهن پژمان . توله هنوز زیر کاناپه بود . محمد با پایش توپ توله سگ را قل داد آنطرفتر . توله دوید بیرون و رفت توپش را آورد . مثل دیوانه ها خودش را می مالید به پای محمد و پا و پیژامه و دمپایی و هر چه میتوانست را لیس میزد .

 

پژمان توی تختش خوابیده بود . محمد توی تراس سیگار میکشید و توله سگ را تماشا میکرد که داشت نان ترید شده در شیرش را میخورد . سیگار محمد و غذای توله سگ با هم تمام شد محمد داخل خانه آمد و در را باز گذاشت تا توله هر وقت کارش توی تراس تمام شد بتواند بیاید داخل . توله سگ بعد از غذا شکمش کار میکرد ، برای همین یک تشت خاک برایش گذاشته بودند توی تراس و نسرین یادش داده بود کارش را همانجا بکند . محمد نشست روی کاناپه و تلویزیون را روشن کرد . توله سگ آمد کنار پایش روی زمین دور خودش گلوله شد و خوابید . صدای چرخیدن کلید نسرین توی قفل آمد . توله سگ سرش را بلند کرد تا مطمئن شود که نسرین است . در که باز میشد و چشمش که به نسرین می افتاد خیالش راحت می شد و تا ظهر میخوابید .

/ 1 نظر / 48 بازدید
سوخته دل

گاهی ... کسانی که هزاران فرسنگ از شما فاصله دارند ... میتوانند احساس بهتری نسبت به کسانی که دقیقاً در کنارتان هستند ... در شما ایجاد کنند ...