دوش در حلقه ما ...

ظهر از کارگاه آمدم خانه ، چنان خسته و درهم و عبوس گویی از جنگ آمده و

به جنگ میروم . گویی صدها کشته ام و صدها خواهم کشت و کشته نشده ام

لکن به زنده ماندن امیدی ندارم .

ساغر را لبریز نمودم و تا کاهدان منهدم شود در آن کاه ریختم و خفتم . چون

برخواستم به نیت گلستان ، رخت بر تن کردم و به گلستان شدم افتان و خیزان

چندان که محتسب گر می دید دست و پا بسته به محبسم میفکند .

گل ز گلستان ستاندم و بازگشتم و استحمام کردم و رفتیم و در راه نیز دمی

به جهت زود آمدن ماندیم تا به هنگام رسیم و به هر روی رسیدیم .

از هر دری سخنی رفت و آمد و ما دو خسته ، دست و پای لرزان و دل در گرو

مهر یکدیگر به انتظار تا کی نوبت در قصه گویی بزرگان به داستان ما رسد که

کم بود از اضطراب یکجا قالب تهی کنیم . اضطراب بی سبب .

نوبت به داستان ما رسید و گفتند و گفتیم و چای آورد و نوشیدیم و میوه و

شربت و شیرینی خوردیم و خنده کردیم و شوخی کردیم و جدی گفتیم و

هر چه گفتنی بایست می آمد از ما گفتیم و وعده کردیم و آمدیم .

خدای تعالی قوت و همت افزون دهد بر نیت ما که تا جاده هموار و خوش ره

شود هنوز وقتی مانده و راه پیش رو ناهموار است و سنگ و قلوه و صخره در

آن پر شمار .

محبوب را خدای نگهدارد که همراه است و رفیق نیمه راه نیست

این بمان تا بعد

/ 0 نظر / 17 بازدید