آقای آبلوموف

آقای آبلوموف در آستانه ی در ایستاده بود

در پس پنجره

خورشید بی رمق

خونین و خسته از گذر روز بی ثمر

بر خاک می نشست

آقای آبلوموف

لختی سکوت کرد

انگشت حلقه ی دستی که پیپ داشت را

قدری ز جای جنباند

با اندکی تاثر و افسوس

با دود پیپ

رایحه ی غروب را

در کام خود کشید

آقای آبلوموف

از عمق حنجره ی پر اقتدار خویش

با اندکی تالم و تشکیک

دستور داد پرده را به غروب خسته ببندند و گفت

 آه 

/ 0 نظر / 7 بازدید