لبانت را بر هم بلغزان ماه گل

شامگاهی بود گویا

رنگ شکوفه های گیلاس داشت

عطر لبخندت

از ورای بخاری که عشوه گرانه بر فنجانت میرقصید

الماسانی در چشمانت گرم مغازله بودند

از لبانت روز آغاز میشد چون به تبسم میلغزیدند

از دلم شام تیره میگریخت

چون به تبسم

لبانت

بر

هم

می لغزیدند

 

پ.ن:از پس بیش از بسیار اعصار شاعری که خواست بگوید هیهات ازین

مالیخولیا لختی زبان نگاه داشت ، لبخند زد و خاموش ماند

/ 0 نظر / 10 بازدید