fبرای جناب سهراب خان سپهری که دوشینه کلبه درویشی ما را به عبور خود منور کردند

 

چون باد صبحگاه که آهسته مو به مو ، بر مرتعان می زده بی غمزه می وزد

بر مرکب بهشتی خود در خودت فرو ، بر من نگاه کردی و بادی که می وزد

بر من نگاه کردی و دیدی که سر خوشم ، مست می و سرورم و شور و شرارها

دیدی که در درون خودم شعله می کشم ، در شام شوق هزاران و سارها

آشفته نی که به سر تا به پا تهی ، از هر چه پرسش و پندار و دغدغه

دیدی مرا ؟ نشسته بدم روی آن سکو ، گویی مترسکی که نشیند به مزرعه

من خسته ، کوفته ، گرفته ، دمان ، تهی ، سر در پی رسولی و ربی و مرهمی

اندیشه ام همه یک سفره موهبت ، که هیچ هم که باشدم آنجام نی غمی

آقای خانمانه ی من ، مرد نازها ، مولای سبزه ها و علفها و رازها

دیشب که خواب دیدمت و خواب دیدمی ، افتاده بود پازل من در نیازها

/ 0 نظر / 17 بازدید