ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم

خورشید

میجهید آب مذاب از طلوع دز

در انتهای گلال ابتدای دره افق شکست

پس خون نور

تیره ی رود را به بر کشید

 

ما مستهای مست تماشا

در وهم سرخی خون شط

پنداشتی

شراب میریخت به دز

مشرق گلال

 

با کورش و وحید بودم و محسن

ما چار مرد

ما چار مرد مست

ما چار مرد مست خسته ی پندار

با رای های مواجه

با فکر های خسته ی بر ضد فکرها

 

از عصر هوشیاری

تا شامگاه فراموشی

یک تاخت

با اسبهای فلسفه ، این اسبهای پیر

بسیار رانده بودیم

و چشمهایمان

حتی از نور آتش سیگار میگریست

 

دنیا و آخرت و زنهای روسپی و دستان پینه بسته و تنهای غرقه به خون را

پیکار میزدیم

 

تا یکنفر از آن میانه  نهیب زد

 

ای جمع خسته ی بی آرام

بسیارها حباب تفکر

در انتظار شمایند

محسن بود

جامی ز فلسفه با خود داشت

پندار زندگی

 

ما چار جنگجوی خسته ی وهم آلود

با کوله باری از سرخوردگی و یاس

 

مست شراب و زمزمه و مشرق

بر انحنای گیسوی دز بانگ میزدیم

هر یک درون دل خویش

" ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم " **

 

 

 

** : حمید مصدق

/ 0 نظر / 34 بازدید