داستانخانه

طعم گیلاس

 

همچون گناههای

باکره بر شاخهای غریزه

 

گیلاسهای قرمز تیره

بر شاخسار درختان در باغ

با چشمهای گرسنه ی کودک

سرگرم غمزه و بازی

بودند

در کوچه باغ خاکی

پای گلین دیوار

با چشمهای گرسنه

 

آجر بروی سنگ

بروی شاخ شکسته

بر پیت قر شده ی نفت

 

با دستهای کوچک زخمی

با قلب پر امید

با دستهای خسته ی کوتاه

 

چون میخکان تازه شکفته

که شوقشان

زنبورهای کارگر را

از دشتهای دور

از

دشتهای بسیار دور

 

دستش که طالب گیلاس تازه ی شیرین بود

دیوار را خراش داد و خونین کرد

افتاد روی نردبان چموشی که چیده بود

و پلکان ترقیش هم

با او سقوط کرد

 

از پا نماند

با دست نو شکفته ی خود

باز ساخت

پلکان ترقی را

اینبار استوارتر

 

بر شاخه ها

گیلاس های قرمز شهوانی

با وعده های وصل

با حجم گرسنگی کودک

همخواب می شدند

و دستهای کوچک خسته

از ذوق انزال این همآغوشی

جان دوباره می یافت

 

قدش رسید به دیوار

بر ارتفاع قامت دیوار

چون تیرهای سمی غیرتمند

که

از

کمان خشم کمانداری

که

از

تملک ناموسواره اش

سرشار قدرت است

شیشه شکسته های شرافت

در پاسبانی گیلاس های آویخته

مست وظیفه ی خود بودند

 

با چشمهای گریان

از

لابلای شیشه ها

کف پایهای برهنه ی خود را

گاهی بریده

و گاه سلامت

بر بام آن قلاع محبس معشوق مینهاد

 

دستان مرتعش از شهوت را

دراز کرد

گیلاس پر غرور حجله ی خود را

بر شاخ لمس کرد

 

قدری کشید

گیلاس چیده نمیشد

 

یک پاسبان سگ

ز نهان غرید

کودک

صدای سگ که به گوشش خورد

از ترس سرنگون کوچه ی خاکین شد

با دو گناه باکره ی همزاد چشم شوخ

در دستش

 

قدری نشست

قدری نفس کشید

پوزخند زد به غریو و نهیب سگ

و باغ و بارو و برجش

 

برخاست تا

جوی آب دوید تا

نازنده دلبرکان را

از بهر حجله ی این وصل شادمان

در آب جویبار ...

پس چشم خود ببست تا

لذت گناه عزیزش را

تا با تمام وجودش

با ذره ذره ی وجود نحیفش

شیرینی مهیج شان را

در خویش حل کند

با هم نهادشان به دهان

گیلاس های باکره ی جاوید بکر را

دندان درون قامت بی طعمشان نرفت !

 

با دست باز دیدشان

با دیدگان غرق تعجب دید

افسوس

آن دلبران نفس گیر

گیلاس های سرخ نه

که گیلاس واره ی مصنوع بودند بر درخت

پس آن درخت هم...

افسوس

افسوس

 

قدری به روی خسته ی خود پاشید

از بزم جویبار

قدری به کام تشنه ی خود ریخت

 

انداخت روی خاک

آن میوه واره های شکرجان نمای را

از جای خاست

رفت

   + داستانگو ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۳
comment نظرات ()