داستانخانه

آبستنی

رضا داشت روی بند رخت سیگار میکشید

در شرق آفتاب داشت کم کم روی خاک مینشست و روز آغاز میشد

شب بدنیا می آمد

رضا از روی بند رخت جست زد کنار گلدان اطلسی و رفت در را باز کند

از صدای در زدن حاجیه خانم قطره های شبنم هم بیدار نمیشدند

در خاک

در دل خاک باغچه

کوزه های شراب ابراهیم خان به صدای بوسه های رضا بر پستانهای حاجیه خانم

گوش داده بودند

فضا آبستن حادثه ی شیرینی می شد کم کم

   + داستانگو ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٠
comment نظرات ()