داستانخانه

متارکه

 

دارم از کارم دست میکشم ، موقعیت شغلی بسیار بهتری برایم پیش

آمده و من که از شرایط فاجعه بار و خفت بار محل کار قبلیم نابود شده بودم

پیشنهاد کار جدید رو بدون بحث پذیرفتم .

امروز که قصدم مبنی بر جدا شدن رو رسماً اعلام کردم ، اول متهم به نامردی

شدم بعد تهدید شدم که راه برگشتم بسته میشه و بعد ازم تقاضا شد که

یک ماه بیشتر بمونم و بعد ازم تقاضا شد که لااقل تا آخر ایم برج بمونم

به دلم نبود ولی قبول کردم که تا آخر اردیبهشت بمونم دلم میخواست از این

مکان نفرین شده فرار کنم

نکته ی جالبی که این قصه برام داشت اما این بود : جدا شدن از محل کار

هم مثل بهم زدن یک رابطه ی عاطفی میمونه

خیلی بهم شبیه هستن

هر دوشون هم بی اندازه گه هستند و هم بی اندازه ناگزیر

   + داستانگو ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦
comment نظرات ()