داستانخانه

زن بور

زن بور بود

بسیار بور بود

 

زن در کمر کش این قصه

این داستان که عزم گفتن آن دارم را

لختی درنگ کرد

افسار خسته اسبش را که

تاریخ زنده بود

رها کرد

تا

قدری به دامنه ی کوه

آرام

ول شود

 

در پای چشمه ی کم جانی که آب آن

قدری میان صفه ی خاکی

چندان که کاسه ای

و از آن جویی

بنشست و پای ز پای افزار

پس چند مشت آب زلال خنک از آن کاسه

بر پای خسته ی خون مرده زنده ریخت

جیغی ز درد در جگر زخمی اش کشید

گویی که قطره ی اشکی هم

در متن آمده

که

بر گونه اش چکید

 

با کوله باری از بهار های پیاپی

با کوزه ای که در آن رویا بود

با سفره ای که در آن امید روزهای رفته ی نافرجام

قدری بیات قدری کپک زده پیدا بود

آن شیر زن

آن خسته ماه پیشانی گردآفرید وش

آن مست باده ی آزاد پایی آزاد بالی

پایی که خون چکان و فغان بود را

با

شبه شعبده ای

در چکمه ها نشاند

پنداشتی که بوسه ی مادر را

در لحظه های دردمندی

در ذهن زنده کرده بود

که اینسان به پای خاست

رخش پریده رنگ

آمد به سوی او

زانو نشاند

تا زن قصه آسانتر از همیشه

اندام مرتعش از درد را

بر هیکل نحیف پیر اسب

ببالاید

 

زن رفت

زن بر تن تاریخی که اسب بود

تا ناکجای عالم امکان

تا مرزهای خلسه

رفت

 

اینجای قصه

نویسنده

آهی کشید و قلم انداخت

شاید که رفت تا برای زن قصه

در نامه ای  بسراید

اندوه بی کسی ِ پنهانش را

 

   + داستانگو ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()