داستانخانه

برای ثبت در تاریخ _ تقدیم به قادر ( ع )

قادر نگهبان روز کارگاهمون بود . کارش خوب نبود . نمیرفت تو کارگاه گشت بزنه . با

نگهبانای شیفت شب هماهنگ نبود . هیچکدوم از افغانهای دیگه دوستش نداشتن

آدم خاصی بود . دائم الصلاة بود . یعنی همیشه حتی سر پست نگهبانی هم داشت

نماز میخوند . اصلاً خنده ای بود تماشای این قادر .

صد و هشتاد سانت قد و چهل و سه چهار کیلو وزنش بود صدا از سنگ در میومد از قادر

در نمیومد . یه بار که ظهر جمعه دزد میاد تو کارگاه پونزده میلیون تومن لوازم یدکی پمپ

و تاور و بچینگ رو یه جا بار وانت میکنه و میبره ، بعد از چند ساعت میبینن قادر نیست

میگردن پیداش میکنن که داشته نماز آیات میخونده . اخراجش نکردیم . هنگ کرده بودیم

از خنده . یه روز سر پست خوابیده بود . رفتم بی سیمش رو از تو جیب پیرهنش

برداشتم بیدار نشد . خیلی کفری شدم . بی سیم رو بردم تو دفتر دادم حامد گذاشت

تو کشو قفلش کرد . یکی دو ساعتی اذیتش کردیم بعد دلمون سوخت . بهش گفتم

تو چشم و گوش مایی خدا تومن خرت و پرت اینجاس نخواب سر نگهبانی که پولت حلال

باشه . دیگه نخوابید .

همش نماز میخوند . یکی رو پیدا میکرد بیست دقیقه میذاشت جای خودش همونجا

جلوی در وایمیستاد به نماز . وضوش کم کم پنج دقیقه طول میکشید نمازش کم کم

یک ربع . به حامد گفتم این همین روزاست که مبعوث بشه . خدا بهش میگه لامصب

ولم کن من کلی بنده ی دیگه هم دارم . به قادر گفته بود مبارکه حضرت قادر شنیدم

قراره مبعوث بشی بدبخت از کفری که شنیده بود گریه ش گرفت .

یه روز بی سمیش جدی جدی گم شد ول کرد رفت . هر چی گفتیم نرو گوش نکرد

دمغ شدیم . جون بیل زدن و کار کردن نداشت برکت کارگاهمون بود . خجالت کشیده

بود . رفت .

چند روز پیشتر تو بیمارستان دیدمش . اومده بود عیادت بصیر که برای آپاندیس خوابونده

بودیمش بیمارستان عمل کنه .

گفت یه جایی کار پیدا کرده . حامد گفت نگهبانی ؟ من گفتم نه بابا ! پیش نمازه کلی

خندیدیم . فرداش فهمیدم مشکل بلع داره . از بچگیش داشته . لاغریش و لاجونیش

به همین خاطر بوده . نمازهاشم همش نذر و نیاز بوده که شفا پیدا کنه

خواستم بگم شرمنده م . همین

   + داستانگو ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳٠
comment نظرات ()