داستانخانه

حالا حکایت ماست !

یارو زنگ زده نه سلامی نه علیکی سر فحش خواهر و مادر را کشیده

به اجداد مطهر بنده صدایش را انگار از شدت عصبانیت و وحشت و عجز

گذاشته اند روی ویبره . میگویم آخر برادر من عزیز من گه لجن پدر سگ

چه مرگت است چه بلایی سرت آمده ؟

میگوید تو که خایه ی این گه خوریها را نداری بیجا میکنی و غلط میکنی و ...

// حکایت این رفیق ما حکایت جناب بلد الملک است عمدتا ً که به خودش

هم گفته ام سوزنش که گیر کرد یا باید گرامافون را شکست یا باید گوش را

برید و انداخت دور //

دست آخر معلوم شد ایشان خواب بنده را دیده که با ایشان در همین تراز

میمون و مبارک +١٧ دعوا میکنم و از دست ایشان عصبانی میشوم و خودم را

پرت میکنم پایین و حالا جناب آقا عصبانی از ترسی که خواب بعد از ظهرشان را

آشفته زنگ زده است و من را مواخذه میکند که چرا خودکشی کرده ام !!!

بعد هم برای تلطیف فضا احوال برق  تاور کرین و پیستون پمپ و کارگر جدید و اینها

را گرفتند و خداحافظی و پایان

نوشتم که عرض کنم همچین دوستانی هم داریم و بدخواهان و تنگ چشمان

نپندارند که دور و بر ما را همین عزیزانی که پری سیرت و رستم دل هستند گرفته اند

و بس نیز عزیزانی که شیر افکن و دریا دل و هنرشناس و ادیب و فهیم و امثال ذلک

نه خیر ! در جنگلی دو سوم روز را سپری میکنیم و الباقی را تا زمان خواب به قصری

عاریه میبریم . حکایت ما اینست !

   + داستانگو ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
comment نظرات ()