داستانخانه

حرکت معلول و علت زندگی است

بر سر آن بودم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید

و من بر اسن سر بودم و سر سر میکردم که در افق ستاره ای سوسو زد

مردد و دل نگران به سوی منبع نور در حرکت بودیم در ظلمات مطلق

گاه پایمان به ضربی از راه میماند و درد ددمنشی جانمان می آشفت و در

آن تاریکی وهم آلود ناچار به این حدس که سنگی بوده است بسنده میکردیم

و ادامه راه میدادیم .

باری مشابه داستان اسکروچ خسیس شده قصه ما که گویا از روی خسیس مولیر

آن کارتون زیبا را نقش کرده اند . ما هنوز در راه منیر سوسو زنمان هستیم و

سایه ی گناهان پیشین زنجیر و گرز و نیزه سه سر آتشین به دست کو به کو

برزن به برزن واقع و خیال ما را تعقیب میکند . عنقریب است از خلوت خانه مان که

سر برون آورده ، از پستوی اتاق و رویای شبانه هم خودنمایی کند این صورت شقاوات

گذشته ی ما .

ستاره ای نیست و هست آن منبع نور که ما به سوی او روانیم گویا . هست

چون نوری دیده میشود و لابد منبعی دارد و نیست چون فاصله بعید است و تشخیص

منبع نور میسر نیست که ستاره ایست مشعلیست شمعیست وهمیست یا چیست

به هر روی در راه رسیدن به مقصدی نامعلومیم  . نه رسیدن به مثابه عروج من

الظلمات الی النور است و نه نرسیدن مصداق سقوط به قعر اسفل السافلین

جبراً زندگی حرکت ست . برد و باخت تعریف مطلق ندارد . هر شکستی میتواند

مقدمه فتحی باشد اگر درسی از آن بتوان گرفت و میتواند خشت کج دیواری کج تا

 ثریا باشد اگر رفتارها و پندارها را بر مبنای آن چید و جلو رفت . این فعلاً آنچیزیست

که بر ما میگذرد

شده ایم مانند پدر سرهنگ آئورلیانو که در جوانی مردی را کشته بود و روح مرد مرده

تا رختخواب او هم میامد و بر هماغوشی و بلع و دفعش نیز نظارت داشت . درست

خاطرم باشد از نیزه هم نهراسید گویا یکبار مرد عصبانی خسته خواسته بود به تلافی

هول و هراس همسرش روح را با نیزه بزند ! آخر سر هم خاطرم نیست چه شد که روح

مرد مرده رفت . اما رفت .

رفت و صد سال خاندانی شکل گرفت که در نهایت چنان که افتاد و خواندیم قصه شان

به سر آمد . قصه ی من هم در این پست به سر آمد . من زنده میمانم و به سوی نور

حرکت میکنم یا به ستاره میرسم یا به شب پره و آنوقت از شب پره سراغ ستاره را

خواهم گرفت و باز تا توان دارم خواهم رفت . کوشش بیهوده به از خفتگی

تا بعد

   + داستانگو ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
comment نظرات ()