داستانخانه

آغاز به کار در دکان داستان فروشی جدید

دکان پیشین را به عللی مجبور شدیم تخته کنیم

جایش تنگ و تاریک نبود البته خیلی دلباز هم نبود نمیدانم در کل خوب نبود بد هم نبود

اما عادت کرده بودیم تا میرسیدیم لنگهایمان را تا کش می آمد کش بیاوریم و اهن و تلپ

ی بکنیم و سیگاری بگیرانیم و همسایه ها را از پنجره دید بزنیم

کامنت بگیریم و کامنت بدهیم و امثال ذلک

نشد ! نتوانستیم آنجا ادامه بدهیم برایمان دکان داشت کم کم بد مسیر میشد

خسته شده بودیم آنجا دم به دم دلمان میگرفت داستانمان هم خواننده نداشت

دکان بی مشتری هم که ...خب البته ناشکر نیستیم بی مشتری بی مشتری هم

نبودیم اما ... ! پوف ... ! نمیدانم چرا دلمان را زده بود

به هر حال

اسباب کشیده ایم اینجا ! این پرشین بلاگ میشود گفت نخستین خانه ی ما هم

بوده است . در دوران دانشجویی ما اینجا خانه ای داشتیم که خب البته دیگر نداریم

من بعد ما اینجاییم

فعلاً

   + داستانگو ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩
comment نظرات ()