داستانخانه

آقا ! آقا ؟

 

آقا ! آقا !؟

آقا التماس میکنم !

یا از من یک بوسه بخرید

یا دیگر با کون من بازی نکنید !

 

آقا !

این سوزن طبابت شما

خیلی درد دارد

هر بار که فرو میرود

از حلقم شترمرغ مرده پرواز میکند

آقا ! آقا شما را بخدا !

این بازی را بس کنید

من دیگر نمیخواهم بازی کنم

بازی شما خیلی درد دارد

در شکمم شبها

روده هایم همدیگر را گاز میگیرند

شبها از درد رویای شیرین بازی با شما تا روز

که باز شما را ببینم

در سینه ام

چلچله ها گریه میکنند

آقا شما را بخدا

آقا ! 

از من یک بوسه بخرید

یا به کون من دست نزنید !

هان ؟ آقا !

 

آقا ! آقا !

شما را به اجداد مطهرت

و به اجداد مطهرم

و به اجداد مطهر پری بلنده و اصغر قاتل

قسمتان میدهم

/

که او همه ما را

از یک گناه متبرک که روزی

مادرمان از درخت چید

و پدرمان به آن گاز زد

/

آقا در آن کنج تارتان

در آن کنج تاریک تارتان شاپرکیست

/

که پستانهایش

از گرمی قطرات بلوغ که بر آنها

/

میسوزد

آقا !

شما را بخدا رحم کنید

ببخشید

بگذرید

آقا !؟

 

گویا مسافرید انگار آقا !

انگار رفته باشید از سنگ صدا که از شما

انگار نبوده باشید

یا نبودیده باشید حتی انگار !

 

آقا ! آقا !

بحمدلله که عاقبت بخیر شدید اگر

دست راستتان پشت شاپرکی که

پستانهایش زیر قطرات بلوغ انار شد

که

از چشمه ها که

به پایین

که قطره قطره

که بلوغ

که به پایین

که بر گونه ها

که زبانم سوخته بود آنجا

که بلوغ را میخواست بچشد

روزی که خواست پاک کند از

که فکر میکرد اشک است

که سوخته بود

 

دستتان طلا یا رب !!!!! دستتان طلا !!!!!!

   + داستانگو ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢
comment نظرات ()