داستانخانه

آقای نویسنده عزیز و گرامی

چند روز است که مدام جمله ی ناتمامی در ذهنم این درو آن در میزند

که تمام شود و بیرون بپرد و خودش را چون شاید ستاره ای در آسمان

و شاید چون کبوتری در حیاط خلوت و شاید چون بادامی در نعلبکی

سبز رنگ چینی نقش و نگار دار روی میزم نمایان کند .

در نمی آید . هر چه زور میزند از مخ متولد نمی شود که بعد بخواهد به

دهان برسد و رسانه ای و در جهان لایتناهی پخش و منتشر و بازمتولد

از هر زبان بر هر کوی و برزن بگردد .

یک روز یک جایی در زبان فرانسه بدست آدمی در اوایل قرن قبل نوشته

شده و بعد سالها بدست آدم دیگردی در تهران به فارسی بازمتولد گردیده

و الان به لطایف الحیلی ناباورکردنی میخواهد به تعبیر من هم حیات پیدا

کند ، ولی نمی شود لامصب و این متولد نشدنش به وقت بروز عجب درد

بد و نادری دارد .

 

 

 

آقای نویسنده عزیز و گرامی

با سلام

جمله ای که در یکی از سطور یکی از فصول کتاب شما آمده بود

همان که یک شب که نمیدانم مهتابی بود یا بارانی بود ، در ویلا

که در حومه پاریس بود یا حومه ی شهری دیگر ، که آقای مترجم

محترم سالها بعد ترجمه فرمودند و من سالها بعد که میشود سالها

قبل روزی که نمیدانم از دبیرستان برگشته بودم یا شبی که فردایش

تعطیل بود و به دبیرستان نمیرفتم خوانده بودمش . آقای عزیز ! آن

جمله در گلوی مغز من بدجور گیر کرده . من به آن جمله عمیقا

اعتراض دارم . لطفا با من تماس بگیرید

 

ارادتمند

ح.م

   + داستانگو ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٥
comment نظرات ()