داستانخانه

دستم ببرید و پا به پا برد تا شیوه ی گور کندن آموخت

ای زخم زن ای تیغ کش آتش بزن در جان من

ای  سنگدل وحشی شقی آتش بزن در جان من

بی تن به تن خامشته ام بی جان به جان آغشته ام

از خود به خود ناکشته ام آتش بزن در جان من

تیغ تو بس خون ریخته سرها هزار آویخته، ای آسمانت

زیرپا ای آتش از دستت روا آتش بزن در جان من

دلدادگان دلبردگان دلها یکایک دان به دان

از سینه ها میکن جدا آتش بزن در جان من

آشفته ام آزرده ام ناکشته جان در پیرهن

در پیرهن جانم ببین آتش بزن در جان من

چون هندوان شادمان رقصان و مست و بی غمان

آنگه که جانشان می شود آتش بزن در جان من

جانم ز جان مستور نی جان نیست تا مستور بی

جانم به جانش شور نی آتش بزن در جان من

   + داستانگو ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٠
comment نظرات ()