داستانخانه

کاغذ بی خط

آدم خوب است با همه چیز بی پیش داوری مواجه بشود . یک زمان به یاد دارم

با پویا صحبت بر سر همین بود که کتاب و فیلم را قبل از آنکه نقدش را بخواند

می دید و می خواند و بعدتر مینشست نقدهای نوشته شده را میخواند تا رای

منتقد بر نگاهش به اثر تاثیر نگذارد . برای نگاه خودش هرچند به پختگی نگاه

منتقد نباشد اصالت قائل بود . این خصیصه را در پویا خیلی دوست داشتم و

دوست دارم .

ایدئولوژی به زبان ساده مجموعه جوابهاییست برای سوالات بشر که روزی

فیلسوف یا فلاسفه ای نشسته اند و سوالات را طرح کرده اند و چارچوبی

از ساختار اندیشه ی خودشان ساخته اند و بر آن اساس جوابها را نوشته و به

دست خلایق رسانده اند تا مردم به دنبال پاسخها با سعی و خطا نگردند و

زمین نخورند .

ایدئولوژیستها دانشمندان انسان دوستی بوده اند که روشنگری را مشی خود

ساختند و بسیاری از آنها در راه رسیدن به آنچه حقیقت می خواندند هزینه های

بسیاری داده اند .

اگر بپذیریم که زندگی یک تجربه ی فردی است و هر آنچه در زندگی دو نفر میگذرد

اگر برابر و مشابه باشد از منظر عقل آن دو نفر تعابیر و تفاسیر گوناگون دارد و منجر

به برداشتهای متفاوت میشود ، آنگاه باید پذیرفت که ایدئولوژی منتج به همانندی

انسانها در رفتار و اندیشیدن میگردد .

بدون رد سهولت زندگی به هنگام در دست داشتن پاسخ سوالات مهم از جهتی

باید به این نکته نیز توجه داشت که الزامی در صحیح بودن پاسخها نیست . چه

آنها را نیز آدم یا آدمیانی مانند ما نوشته اند که در زندگی تجربه ی فردی خود را

و برداشتها و فهمهای خود را داشته اند .

مراد از روشنفکر ، انسان بی تعصب است . انسان بی تعصب یعنی کسی که

تا پیش از مواجهه با امری و تعقل در مورد آن رای و عقیده ای  مبنی بر صحت یا

 عدم صحت امری را در ذهنش حمل نمیکند .مراد از روشنفکر انسانیست که

مسایل را فارغ از حب و بغض داوری میکند .

فلاسفه بر دو قسمند : آنان که به بشر ماهی گیری می آموزند و آنان که برای

بشر ماهی میگیرند .

هیچ امری قطعی نیست . تنها اصل قطعی حیات اصل عدم قطعیت است .

کاغذ زندگی خط ندارد . راز این است .

   + داستانگو ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٥
comment نظرات ()

یک اتفاق ساده

داستان از کجا شروع شد ؟

از آنجا که نویسنده داشت سعی میکرد روایتی را راست و ریس کند که

صغرا کبرایش با هم جور در نمی آمد . روایت پیچیده ای که خودش برای

خودش و در بستر خودش خلق شده بود و نویسنده که نمیخواست در

آغاز روایت را بنویسد ، دید باید بنویسد تا بفهمد کجا چه اتفاقی افتاده

است و چه از کجا سر در آورده است .

پروتاگونیست و آنتاگونیستی وجود نداشت . یک اتفاق ساده افتاده بود

یک اتفاق خیلی خیلی ساده ، شبیه به آن اسیدهایی که در صفحه

حوادث روزنامه صبح وقتی سر کار میرفت در اتوبوس به صورت دخترهای

توی صفحه پاشیده شده بود .شبیه آن چاقوهایی که زیر گلوی زنهای

مسافر تاکسی توی همان صفحه میگذاشتند و به آنها تجاوز میکردند

شبیه به همانها یک اتفاق ساده بود ، ولی کمی نزدیکتر

نویسنده همیشه با خودش فکر میکرد آدمهای بی ارزشی باشند این

نویسندگان صفحات حوادث ، که خیالپردازی میکنند و خشونت خلق

میکنند تا لابد یک عده آدم ماجراجو و بیکار بخوانند و خوششان بیاید و

فردا صبح دوباره روزنامه شان را از دکه بخرند و پولی به جیب آن حوادث

نویسان برود . نویسنده فکر میکرد اینها همه قصه و جعلیات باشد .

فکر میکرد این اتفاقات از دنیایی دیگر می آیند تا مردم در اتوبوس سرشان

گرم باشد و غر از بی پولی و بی کاری نزنند . قدیمترها ، نویسنده ، اینطور

فکر میکرد .

تا اینکه یک روز ، یک روایت یک خطی را ، مجبور شد ده بار از تلفن خانه

بشنود . تلفن زنگ میخورد ، مادر گوشی را برمیدارد یک نفر از پشت خط

یک روایت یک خطی را میخواند ، مادر تلفن را قطع میکند . تلفن زنگ

میخورد ، پدر گوشی را بر میدارد یک نفر دیگر از پشت خط همان روایت

یک خطی را برای پدر میخواند ، پدر تلفن را قطع میکند . مادر و پدر تا شب

ده بار روایت را میشنوند . داستان از روایت پر میشود . داستان به نویسنده

میگوید که از روایت پر شده است و روایت از شخصیت خالی است . نویسنده

به فکر فرو میرود و فکر میکند .‏

روایت هر روز و هر روز ده تا سی بار در تلفن داستان تکرار میشود . صغرا کبرا

جور نیستند اما . در داستان نویسنده دشمنی حضور ندارد . روایت هست

اما راوی نیست ، فعل داستان فعل مجهول است . همه چیز در هم میریزد

از جایی خبر میرسد که صفحه حوادث روزنامه را به گل کاری و پرورش قارچ

اختصاص داده اند که گفته شده اولی ترویج خشونت بوده است . نویسنده

در دلش نور شادی دید و یک روایت چند صفحه ای در ذم خشونت و ترویج

آن نوشت . روایت داستان اما داشت هر روز و هر روز تکرار میشد . تلفن زنگ

میزد ، مادر یا پدر گوشی را برمیداشت ، یک نفر از پشت خط روایت یک خطی

را میخواند و پدر یا مادر تلفن را قطع میکرد .

یک شب سر شام تلفن نویسنده زنگ خورد ، نویسنده تلفن را جواب داد ، از

پشت خط یک صدا روایت یک خطی داستان را اینبار برای نویسنده خواند

نویسنده تلفن را قطع کرد . یک اتفاق ساده ی مسری داشت تکرار میشد .

نویسنده روایت را برداشت و همینطور که روایت داشت روزی ده بیست سی

بار در تلفن او زاده میشد ، پیش داستان رفت . نویسنده و داستان روی کاغذ

نشستند و نوشته شدند ، روایات داشتند در هم میلولیدند و هیچ چیز با هیچ

چیز نمیخواند . هیچ فاعلی برای روایت متصور نبود . یک جای کار میلنگید .

روایت در خود زاده میشد و راوی نامشخص بود . در داستان یک شاعر داشت

غزل می سرود . داستان در خودش دیوان غزلهای شاعر را پرورش میداد

تا قریحه اش جان بگیرد و شاعرتر بشود . شاعر در تمام داستانهای و در ذهن

تمام نویسنده ها داشت غزل می سرود و جان می گرفت .

در داستان نویسنده ی دیگری ، یک راوی داشت یک روایت یک خطی را در

داستان نویسنده میگفت از بن ، روایت این داستان نبود .

یک راوی داشت جلوی چشم یک نویسنده این روایت را منتشر میکرد و

نویسنده یا میدید یا نمیدید یا میدید و وانمود میکرد که نمیبیند . در روزنامه ها

نویسندگان صفحات حوادث فریاد میزدند روایاتشان واقعیت دارد و مردم باید

بدانند که این روایات زاده تصور آنها نیستند . قارچ اما بیشتر خواهان داشت

اخبار موثق رسید که روایت پشت تلفن از کدام داستان و از کدام نویسنده

است . نویسنده باور نکرد . صغرا کبرای روایت و راوی جور بود . روایت رنگ

غزل نداشت اما سروده ی شاعر بود . صغرا کبرای قصه مستند بود .

 

روایت هنوز که هنوز است روزی ده بیست سی بار از پشت تلفن زنگ میخورد

برداشته می شود شنیده میشود قطع میشود . شاعر روایت غزل میگوید

و در صفحات حوادث روزنامه ها ، برای تلطیف فضای اجتماع گل زنبق و قارچ

میکارند و بدین ترتیب در جامعه امنیت و نظم جاری میشود .

نویسنده مسئول روایتی است که در داستانش روایت میشود . نویسنده

روایت داستانش را به جهان پخش میکند چه خوب و چه بد مسئولیت این روایت

نه فقط بر عهده ی شاعر راوی روایت ، که بر عهده نویسنده ای ست که ترجیح

میدهد در صفحه حوادث گل بکارند تا چهره جانیان را به دستور قاضی منتشر

کنند . خشونت فقط اسید پاشی در روزنامه نیست ، خشونت آشفتن خواب

مادریست که باید صبح میز صبحانه را بچیند . در بستر هر داستانی که راوی

روایت خشونتش را بپروراند ، نویسنده مسئول شخصیت قصه ایست که مینویسد

یا قصه ی راوی خشونت را ننویسیم یا سهم خود را در ماجراهای صفحات

حوادث بپذیریم . نویسنده داشت به آنچه میخواست برای نویسندگان

می نوشت فکر میکرد که تلفن پدر داستان زنگ خورد ، پدر گوشی را برداشت

یک صدا از پشت خط یک روایت یک خطی را خواند پدر تلفن را قطع کرد

نویسنده تیتر زد : یک اتفاق ساده

   + داستانگو ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٥
comment نظرات ()

بود آیا که در میکده ها بگشایند ؟

بود آیا که در میکده ها بگشایند ؟

   + داستانگو ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٤
comment نظرات ()

گوری که باز شد بسته نخواهد شد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + داستانگو ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٤
comment نظرات ()

پایان

پای گربه ی مرتضی علی توی دستگیره ی دیزی گیر کرده بود

امامزاده صالح داشت چنارش را آب می داد

چنارش آب می داد

هر خری

گربه از خیس شدن بدش می آید

امامزاده صالح

شیلنگ را گرفت به گربه ی مرتضی علی و به او آب ریخت

تمام موهای قشنگ گربه خیس شد

گربه خودش را بو کرد

و گفت

خب

انشالله این بوی دیزی است که می آید

 

گربه

فیلم سکوت بره ها را دیده بود

و

با خودش فکر میکرد

چقدر خوب است که جای جودی فوستر نیست در صحنه ای که میگز

آب را توی صورتش پاشید

بعد گربه

از آبی که امامزاده رویش ریخته بود

کمی روی پوستش جمع کرد

و روی پایش کشید

و پایش را از توی دسته ی دیزی در آورد

امامزاده را دعا کرد

و

رفت

چنار تا افق گربه را با لبخند دنبال میکرد

پایان

   + داستانگو ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

آقای اشمیت کیه ؟

دیشب به اصرار یک دوست عزیزی که گیر داده بود بریم تیاتر رفتیم

نمایش آقای اشمیت کیه کار داوود رشیدی تو خانه هنرمندان . در

کل خوب بود و خیلی خوش گذشت , گذشته از بازیهای روان و موزیک

قابل قبول و میزانسن های فوق العاده , چیزی که خیلی جلب توجه میکرد

متن بود .

متنش فوق العاده خوب بود . از فرم روایتش هم خیلی خوشم اومد

حتما اگر میتونید برید ببینیدش , چند تا نکته اما هست که دیشب راجع بهشون

خیلی با دوستان بحث کردیم و نتیجه ای هم نگرفتیم

اول اینکه من معتقدم داستان روایت زندگی انسان امروزیه که داره با یکسری

برداشتها فهمها و دریافتهای جدید و نو محاصره میشه , اطلاعاتی که از درکشون

عاجزه چون با منطقی که از قبل توی ذهنش بوده تفاوت داره

داستان از دید من روایت جنگ کهنه و نو بود نه قصه ی یک آدم اسکیزوفرن

که همزمان از شدت فشار زندگی چندتا مرض روانی دیگه رو هم داره با خودش

اینور اونور میکشه

برید ببینید این نمایش رو فکرتون رو درگیر میکنه و خوشبختانه کار تلخی هم نیست

   + داستانگو ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

پگاه آهنگرانی تولدت مبارک

چو صبح می دمد از شرق جام بر باده

به محبسی تو ولی نی به خاک افتاده

چو کاوه در دل شب در کمین نور امید

که بر کرانه ی شب روشنیست استاده

   + داستانگو ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳
comment نظرات ()