داستانخانه

یلدا نامه

یک داستانواره نوشتیم به مناسبت شب یلدا که پاک شد

یک عکس آپلود کردیم که نشد

دیر وقت است ولی خوابمان نمیآید

بجز اینها همه چیز خوب است

از شیرینی و آجیل و انار و حافظ خوشمان میآید دوستشان میداریم

دوست و رفیقانمان را دوست داریم از رفقایمان خوشمان میآید خوبند مهمند کافیند

فعلاً همین کلاً دم همه تان گرم

تا بعد

   + داستانگو ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۳٠
comment نظرات ()

مرگ با صبح تلاقی دارد

روزها در گذرند

شامها در گذرند

لحظه ها در گذرند

آبها

بادها

سیره ها در گذرند

شبپره می پرد از بام نسیم

رازقی با موری عشق بازی میکرد

از صدای سخن عشق ندید او خوشتر

عطر نان و ریحان و می ناب

و هزاران هپروت دیگر چون اینها

همگی در گذرند

در دل من لیکن

زخم ناسوری از خون جگر

مانده جای از اثر دشنه ی تاریخ

از ازل تا به ابد هر غزلی گفته شود

جای چشمان تو و سوزش انگشت نوازشگر من

بر جبینش پیداست

زخم خود ناپیداست

   + داستانگو ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٧
comment نظرات ()

لطفاً

جناب خدای عزیز و گرامی

سلام

یک دوست بسیار عزیزی یکزمان شما را به تایم من استخر تشبیه کرده بود

ما سرمان را کرده ایم زیر آب و داریم خفه میشویم و شما برای ما کرنومتر

گرفته اید

چه خبر است این روزها ؟ چرا همه ناخوشند ؟ هر کسی که میشناسم به نوعی

دارید چه میکنید آن بالا معلوم است ؟

مشکلات حل شدنی هستند میدانم ، زمان سختی ها به سر خواهد آمد اینرا

هم میدانم ، امیدها را چرا از بین میبرید ؟ اشتباهات و سوء تفاهم ها را از رفع

میکنید دستتان درد نکند ! با کورسوها چکار دارید ؟ خالق یکتای مقتدر ، شما

که عالم بر سر و الخفیات هستید ، شما که خرد محض هستید یا طبیعت قاهر

یا شعور اعظم یا هر اسم دیگری که دارید یا همان تایم من که دوست من میگفت

دارید چکار میکنید ؟ ما نیز مردمانیم ! نیستیم ؟

این کشاکشی که بدان افکنده شده ایم انتها و سرانجامش چیست ؟ قرار است

کجا را فتح کنیم ؟ قرار است شما کجا را فتح کنید ؟ در این مسیر چه بدست چه

کسی خواهد رسید ؟ در باغ سبز نشانمان میدهید و پایمان را میشکنید ! این

عدل است یا انصاف ؟ قهر است یا عذاب ؟ و به کدامین گناه نادانسته ؟

آن بهشت برینی که یکزمان من نوجوان فکر میکردم سرانجام مسیر هر زندگانی

است و به هر روی حتی گناهکاران پس از تحمل عذاب بدکرده هایشان پاک و منزه

بدان پای خواهند نهاد اگر یکزمان تصویرش را میدیدیم اکنون دیگر نمیبینیم

روزمرگی و هراس روزمرگی ما را در خود غرق میکند و وحشت سراپای ما را گرفته

است . در عرش شما چه میگذرد ؟

بیایید و آخرین امیدها را نگیرید ، لطفاً

   + داستانگو ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٥
comment نظرات ()

"هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز""در رهگذار باد نگهبان لاله " است

"دست از طلب ندارد

تا کام او برآید

یا تن رسد به جانان

یا جان ز تن درآید"

من نیز در تماشا

تا قصه کی سر آید

   + داستانگو ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٤
comment نظرات ()

بر انحنای گردن تو یک شب

بر انحنای گردن تو یکشب

دستان پرسه زن من خفت

جادوی موی سیاهت را

افسون داغ لبم آشفت

یکشب که شب همه شب بودی

در چشم و سینه و بر قامت

از در درآمدم

 از طوفان

محتاج نور

 بوسه

بغل

راحت

افسوس و درد و وهم و دریغ و آه

شادی و شعر و شور و گل و شربت

تو پاسبان غمت بودی

من جستجوگر غمهایت

من ، غرق وهم نجات تو

تو ، غرق وهم حیات من

من شرمسار بودهای تو

تو دلغمین هستهای من

 

ما پیشترها که نابودیم

تا بعدترها که ناهستیم

بس پیشترها که ما بودیم

بس بعدترها که ما هستیم

آب و گل و ستاره و روباهیم

شعر و می و مسافر و مرغابی

سیب و سرور و مدح و ثنا هستیم

درک و شعور و شهر و ثریاییم

 

من با تو و تو با دل خود دمساز

تو با من و ز شور تو من جاری

 

دیگر بس است ناله و آه و شرح

من از تو با تو چه میگویم

بس دردها که جوهر انسانند

تو با منی و درون من

آتش ز عشق تو می بارند

   + داستانگو ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٤
comment نظرات ()

666

امروز عجیب و غریب بود . هوا متغیر که متشنج بود . هر لحظه به رنگی درآمد و ما نیز

چون هوا دم به دم تغییر داشتیم

صبح به نظر بد نمی آمد کم لباس پوشیدم اشتباه کردم رفتم کارگاه همه چیز متوسط

بد نبود تا حوالی ظهر . باد جنوب شرقی می آمد تاور کرین فاز ٣ تا مرز واژگونی رفت

تمام برقها نوسان داشتند . تاور فاز ١ سیم بکسل پاره کرد و خدا خواست کسی زیر بار

نبود که اگر بود معلوم نبود با قاشق میشد از کف جمعش کرد یا نه

لوله های پمپ یکی بعد از دیگری گیر کردند . دیگ بچینگ قفل کرد موتور هر دو بالابرمان

سوخت . خون از دماغ کسی نیامد ولی سطح انرژی منفی امروز را باید در تاریخ ثبت

کنند فاجعه بود بخیر گذشت

 

پ.ن: یک نفر در کارگاه داریم که من حاضرم شرط ببندم روی سرش امضای ۶۶۶ دارد

   + داستانگو ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

داستان امشب من

رفتم مقابل تیراژه شارژر دوربینم را از تیزهوش ترین مهربانترین و بامرامترین آدمی که

تا بحال شناخته ام گرفتم . بعضی آدمها هستند که اساساً شناختشان غنیمت است

زندگی را با تمام مزخرفات و سختیهایش مسخرگیهایش فقط به همین دلخوشی ادامه

میدهم که بیشتر و بیشتر آدمهای خوب و جالب را بشناسم و ازیشان بهره مند بشوم

آدمیکه سرماخورده و کمی تبدار به نظر میرسد در این سرمای مزخرف تهران پیاده

راه بیافتد بیاید که شارژر دوربینت را به تو که از فردا میخواهی برای یک مسابقه ای در

ایستگاههای مترو مکانیابی کنی برساند و در همین حال و احوال ریز جزییات تمام

محاورت یادش باشد را باید طلا گرفت . بی اندازه متشکرم پگاه جان

پ.ن: اگر از فردا دیدید یک آدم طاس نود کیلویی دارد در یکی از ایستگاههای مترو

با دوربین دیجیتال یا با موبایل یا با یک دوربین قدیمی چسب خورده عکاسی میکند

بسیار خوشحال خواهد شد اگر برایش لبخند بزنید یا ژست بگیرید یا دست تکان بدهید

یا با او یک لیوان نسکافه بخورید اوایل هفته در مسیر تهران کرج هستم یک روزی اواسط

هفته که هنوز معلوم نیست کی باشد با دوست عزیز که به او هم زحمتی داده ام

احتمالاً میروم مرکز شهر و اواخر هفته هم در شمال شهر تشریف دارم که چرایش هم

خانوادگی و خصوصی است !!! از این کاپوچینوهای پاکتی هم خیلی دوست دارم چشمک

این بمان تا بعد

   + داستانگو ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩
comment نظرات ()

آغاز به کار در دکان داستان فروشی جدید

دکان پیشین را به عللی مجبور شدیم تخته کنیم

جایش تنگ و تاریک نبود البته خیلی دلباز هم نبود نمیدانم در کل خوب نبود بد هم نبود

اما عادت کرده بودیم تا میرسیدیم لنگهایمان را تا کش می آمد کش بیاوریم و اهن و تلپ

ی بکنیم و سیگاری بگیرانیم و همسایه ها را از پنجره دید بزنیم

کامنت بگیریم و کامنت بدهیم و امثال ذلک

نشد ! نتوانستیم آنجا ادامه بدهیم برایمان دکان داشت کم کم بد مسیر میشد

خسته شده بودیم آنجا دم به دم دلمان میگرفت داستانمان هم خواننده نداشت

دکان بی مشتری هم که ...خب البته ناشکر نیستیم بی مشتری بی مشتری هم

نبودیم اما ... ! پوف ... ! نمیدانم چرا دلمان را زده بود

به هر حال

اسباب کشیده ایم اینجا ! این پرشین بلاگ میشود گفت نخستین خانه ی ما هم

بوده است . در دوران دانشجویی ما اینجا خانه ای داشتیم که خب البته دیگر نداریم

من بعد ما اینجاییم

فعلاً

   + داستانگو ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩
comment نظرات ()