داستانخانه

اعتیاد

باران پاییزی روی ملاج طاسم ضرب گرفته بود . تمام صداها توی صدای باران محو میشدند . طرح زوج و فرد هنوز تمام نشده بود که اول یک رگبار شل و کم رمق زده بود و بعد انگار پشت سد را باز کرده باشند تهران داشت حمام میکرد . الان هشت نه ساعت بود که یک ضرب باران میبارید . باران میبارید و ما زیر آلاچیق ، بالای سر تهران ، بر بام تهران ، بال آی با لا ی ته را ن داشتیم زهر مار جدیدی که حامی آورده بود را با علف قاطی میکردیم و همینطور سه کام حبس پشت سر هم دود میکردیم .

حامی رفته بود بالای سقف آلاچیق یک قلیان با خودش برده بود بالا داشت قلیان میکشید . دو تا دختر خیلی داف از یک اف جی کروز سفید پیاده شدند و آمدند طرف من . من برگشتم و باز چشمهایم را بستم و سرم را گرفتم بال آ با لا بال ... که قطره های باران درست بخورند وسط ملاج کچلم که توی سرم صدای تنبک بپیچد خوشم بیاید ، کیف کنم .

مسواک داشت زیر آلاچیق بار میزد . دافی ها نشسته بودند کنار مسواک که برایشان بار میزد . که دهنشان خشک بشود ، بعد بیایند زیر باران که باران ضرب بگیرد توی ملاجشان که توی کله شان صدای تنبک بیاید کیف کنند یادشان برود دهنشان خشک است .

من جاده دانشگاه آزاد را میبینم که دارد توی باران شسته می شود . جاده را می بی نم که دارد . . . چقدر این تهران خیابان دارد ! من از اینجا همه چیز را میتوانم ببینم . برج میلاد نگین رضا مهرآباد بهشت زهرا اونور ، اونور باید رسالت باشه بعد تهرانپارس اتوبان ارتش اونجا چیز چیز جاده ی چیز راه . . . ! راه شیری ! من دلم شیر می خواد . خدایا من خیلی ... من واقعاً دلم . . .

شیر مادر خدای من شیر مادر خیلی برای سلامتی خوبه من دلم شیر مادر میخواد . مادرم میاد کنارم وایمیسته ، با دست نشسته بشینی سر میز جرت میدم ، پاشو گمشو دستاتو بشور . بابام بشقابشو برمیداره میره توی اتاق که صدای مامانم رو نشنوه .

خدایا ، من دلم چیز میخواد . دلم یه چیزی میخواد ولی نمیدونم چی میخوام . فقط میدونم دلم یه چیزی می خواد .

مصطفی رفته زیر آلاچیق جایی که مهران نشسته بود کنار دافی خوشگلا که با لندرور اومدن بالا . دخترا دارن روی میز با میله سایه بون آلاچیق رقص میله میکنن . من از اون مو سبز چمنیه خیلی خوشم میاد . نگاهش مهربونه . خیلی دوستش دارم . اینا این وقت شب با وانت چطوری تونستن بیان بام !؟ نگهبان چطور راهشون داده !؟ مهرداد داره زیاد میکشه الانه که بره فضا برنگرده . طوطی بشه بره هندوستان . تاج محل بمبئی . بره با دختر هندیا و شاهرخ خان تو قصر برقصه بخونه بچرخه حمومک مورچه داره بشین و پاشو در بیاره قفل و صندوقچه داره بشینم یه کم خستگی در کنم . خیلی این تنبک زدن بارونی خسته ام میکنه .

اگه بخوابی بیدار نمیشی . بابام نشسته پای تلویزیون داره بی بی سی نگاه میکنه خاکستر سیگارش میفته روی بشقاب میوه خوری مامانم بشقاب رو از پنجره میندازه بیرون از پایین صدای رفتگر مهربون مزرعه داره . تو مزرعه ش یه گاو پرشیا ...

مگه پرشیا گاوه ؟ مگه ماشین نیست ؟ حاجی من سردمه . مهرداد نشسته توی کافه داره با هانی قلیون میکشه . داره با من حرف میزنه ولی من اصلا صداش رو نمیشنوم . مهرساد چرا اینجوری میکنه ؟ چرا داره شنا میکنه تو هوا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

نسیم شنا بلد نیست ، ما که نجات غریق نداریم چرا اومدیم کوه ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

 

 

   + داستانگو ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٦
comment نظرات ()

نسرین ، محمد ، پژمان و توله سگ

محمد روی اپن آشپزخانه نشسته بود و داشت توله سگ کوچک را تماشا میکرد که روی سرامیک ها شیشه شیر پژمان را اینطرف و آنطرف قل میداد و بعد پارس کنان بدنبالش میدوید . نسرین رفته بود بازار میوه تره بار و پژمان و توله را سپرده بود به محمد . امروز را مرخصی گرفته بود تا استراحت کند . میخواست امروز دیر بیدار شود .

پژمان توی بغل محمد داشت چشم می گرداند و در و دیوار را تماشا میکرد . مایکروفر شروع کرد به بوق زدن . محمد از روی کانتر پایین آمد . پژمان را گذاشت توی تختش و شکم عروسک بالای تخت را فشار داد تا چرخ بزند و موزیک پخش کند . همینطور که داشت میرفت سر وقت مایکروفر توله سگ را دید که روی سرامیک دور گرفته که بیاید پاچه پیژامه اش را بگیرد ، دمپایی را شوت کرد زیر کتابخانه و توله سگ هم رفت دنبال دمپایی .

از توی مایکروفر شیشه شیر پژمان و لیوان قهوه خودش را در آورد و در مایکروفر را بست . لیوانش را گذاشت روی کانتر و از شیشه شیر چند قطره ریخت کف دستش : پدرسگ ... سوختم کثافت چی میگی تو ... . اشک توی چشمهایش حلقه زده بود . شیر خیلی داغ دستش را سوخته بود و توله سگ احمق بجای پاچه شلوار ساق پایش را گاز گرفته بود : برو گمشو ... بی شعور ... احمق ... گمشو زیر کاناپه‌یی جایی چشمم بهت نیفته ... ریدم تو شانس کثافت خودم .

شیر توی شیشه را خالی کرد توی لیوان و سه بار هی از لیوان ریخت توی شیشه و برگرداندش تا کمی خنک بشود . توله سگ رفته بود زیر کاناپه و زوزه میکشید و خودش را لوس میکرد .

پژمان را بغل کرد و آمد نشست روی کاناپه . یکبار دیگر چند قطره شیر ریخت کف دستش و بعد از کف دستش هورت کشید : بخور بابایی بخور ... امروز صبحونه رو مردونه میخوریم . و شیشه را گذاشت دهن پژمان . توله هنوز زیر کاناپه بود . محمد با پایش توپ توله سگ را قل داد آنطرفتر . توله دوید بیرون و رفت توپش را آورد . مثل دیوانه ها خودش را می مالید به پای محمد و پا و پیژامه و دمپایی و هر چه میتوانست را لیس میزد .

 

پژمان توی تختش خوابیده بود . محمد توی تراس سیگار میکشید و توله سگ را تماشا میکرد که داشت نان ترید شده در شیرش را میخورد . سیگار محمد و غذای توله سگ با هم تمام شد محمد داخل خانه آمد و در را باز گذاشت تا توله هر وقت کارش توی تراس تمام شد بتواند بیاید داخل . توله سگ بعد از غذا شکمش کار میکرد ، برای همین یک تشت خاک برایش گذاشته بودند توی تراس و نسرین یادش داده بود کارش را همانجا بکند . محمد نشست روی کاناپه و تلویزیون را روشن کرد . توله سگ آمد کنار پایش روی زمین دور خودش گلوله شد و خوابید . صدای چرخیدن کلید نسرین توی قفل آمد . توله سگ سرش را بلند کرد تا مطمئن شود که نسرین است . در که باز میشد و چشمش که به نسرین می افتاد خیالش راحت می شد و تا ظهر میخوابید .

   + داستانگو ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٩
comment نظرات ()

کاش آهنگری میدانستم

یک ضرب المثلی هست در زبان عربی که میفرماید الغریق یتشبث به کل الحشیش

یعنی که انسانی که دارد غرق می شود به هر خار و خسی که ببیند چنگ می اندازد

این ضرب المثل البته بسیار سخن نغز و جالب و درستی است .

بنده در سایه الطاف چرخ گردون که همچون چرخ فلک شهر بازی تهران گویا

از بیخ در گردشش لقلقه ای پدید آمده در شرایط بسیار ناپایدار به لحاظ شغلی قرار

گرفته ام و ازین روی با جدیت بسیار تصمیم گرفته ام که یک کار دوم برای

بعد از ظهرهایم پیدا کنم .

تصمیم را اتخاذ کردم و با عزمی جزم همشهری را باز کردم و تمام آگهی های اشتغال

را خواندم و دیدم که یاللعجب ! تمام این مشاغل نیاز به مهارتهایی دارد که بنده فاقد

آنها میباشم ! پس اینبار نشستم و فکر کردم که خب ، من چه مهارتهایی دارم !؟

فهرست مهارتهای بنده که البته کوتاه هم نبود به شکل بسیار ناامید کننده ای با آن

مهارتها و توانایی ها که در روزنامه مورد نیاز بودند تفاوت داشت .

گویی من در جهانی و کارفرمایان در جهانی دیگر زندگی میکرده ایم و امروز و

اینجا و در این موقعیت فرخنده که بنده در عین بی پولی و نیازمندی به پول  ،

مبتلا به بی ثباتی شغلی گردیده ام ، به هم رسیده ایم و من از ایشان شغل و ایشان

از من آنچه ندارم را مطالبه میکنند .

نتیجه اخلاقی آنکه دوستان و عزیزانی که پدر یا مادر هستید یا بزودی میشوید‏

یا به دیری خواهید شد !!! فرزندانتان را به هر لطایف الحیلی که میتوانید به

کلاس زبان و موسیقی و کامپیوتر و غیره ذلک بفرستید و اجبار کنید که فرزند

دلبندتان دوره را تمام کند و مطلب را تکمیل دریافت دارد و مدرک را نیز

بستاند . شاید بدین طریق در آتیه اگر کشتیش در دریا غرق شد در دکان آهنگری

کاری دست و پا کند و روزگار بگذراند تا باز مهلتش برسد و بر خر مراد سوار

گردد .

این بود آنچه امروز آموختم .

   + داستانگو ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٠
comment نظرات ()

تو

در دست جام باده نباشد

چه باک

استکان لب پری هم کفایت میکند

آسمان نباشد

زمین نباشد

هوا نباشد

چه باک

تو کفایت می کنی

یاد تو کفایت می کند

   + داستانگو ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

پیشنهاد میگردد

پیشنهاد میگردد  انسان تا میتواند نترسد

تا میتواند سفر برود

تا میتواند کتاب بخواند

قصه بگوید

دوست بدارد

مشروب بنوشد

غذا بخورد

عشق ورزی کند

ببوسد

نوازش کند

فکر کند

ایمان بیاورد

پیشنهاد میگردد انسان فراموش نکند

تا میتواند فراموش نکند

تا می تواند

   + داستانگو ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

دوش در حلقه ما ...

ظهر از کارگاه آمدم خانه ، چنان خسته و درهم و عبوس گویی از جنگ آمده و

به جنگ میروم . گویی صدها کشته ام و صدها خواهم کشت و کشته نشده ام

لکن به زنده ماندن امیدی ندارم .

ساغر را لبریز نمودم و تا کاهدان منهدم شود در آن کاه ریختم و خفتم . چون

برخواستم به نیت گلستان ، رخت بر تن کردم و به گلستان شدم افتان و خیزان

چندان که محتسب گر می دید دست و پا بسته به محبسم میفکند .

گل ز گلستان ستاندم و بازگشتم و استحمام کردم و رفتیم و در راه نیز دمی

به جهت زود آمدن ماندیم تا به هنگام رسیم و به هر روی رسیدیم .

از هر دری سخنی رفت و آمد و ما دو خسته ، دست و پای لرزان و دل در گرو

مهر یکدیگر به انتظار تا کی نوبت در قصه گویی بزرگان به داستان ما رسد که

کم بود از اضطراب یکجا قالب تهی کنیم . اضطراب بی سبب .

نوبت به داستان ما رسید و گفتند و گفتیم و چای آورد و نوشیدیم و میوه و

شربت و شیرینی خوردیم و خنده کردیم و شوخی کردیم و جدی گفتیم و

هر چه گفتنی بایست می آمد از ما گفتیم و وعده کردیم و آمدیم .

خدای تعالی قوت و همت افزون دهد بر نیت ما که تا جاده هموار و خوش ره

شود هنوز وقتی مانده و راه پیش رو ناهموار است و سنگ و قلوه و صخره در

آن پر شمار .

محبوب را خدای نگهدارد که همراه است و رفیق نیمه راه نیست

این بمان تا بعد

   + داستانگو ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٩
comment نظرات ()

سینها و ماهی

برادر جان زمستان رفت برگرد

زمین پیراهن از گلشن به تن کرد

بهاران آمد و گل خنده زن گشت

شب ماتم بخفت و مهر سر کرد

غم و محنت به شادی شد فراموش

زمان برگشت و روزش روزتر کرد

تمام مادران شادان و خندان

پدرها را ز شوکت مفتخر کرد

گل یاس عطر خود را زد به عالم

گل قالیچه را زان عطر تر کرد

 

 

برنج و نان و مرغ و کشک و ماهی

فراوان گشت و ارزان هرچه خواهی

طلا شد مفت و مسکن شد میسر

برادرجان بیا گر زن بخواهی

غزلجان دختر آقای شاعر

رضایت داده مهرش ، تنگ ماهی

مواجب کافی و عیدانه بسیار

مشاغل بی عدد هر چه بخواهی

بیا برگرد ، اینجا شاد و شنگیم

دوباره عید شد ، سینها و ماهی

   + داستانگو ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

چنین گفت حافظ

 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش

   + داستانگو ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد