داستانخانه

سینها و ماهی

برادر جان زمستان رفت برگرد

زمین پیراهن از گلشن به تن کرد

بهاران آمد و گل خنده زن گشت

شب ماتم بخفت و مهر سر کرد

غم و محنت به شادی شد فراموش

زمان برگشت و روزش روزتر کرد

تمام مادران شادان و خندان

پدرها را ز شوکت مفتخر کرد

گل یاس عطر خود را زد به عالم

گل قالیچه را زان عطر تر کرد

 

 

برنج و نان و مرغ و کشک و ماهی

فراوان گشت و ارزان هرچه خواهی

طلا شد مفت و مسکن شد میسر

برادرجان بیا گر زن بخواهی

غزلجان دختر آقای شاعر

رضایت داده مهرش ، تنگ ماهی

مواجب کافی و عیدانه بسیار

مشاغل بی عدد هر چه بخواهی

بیا برگرد ، اینجا شاد و شنگیم

دوباره عید شد ، سینها و ماهی

   + داستانگو ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

چنین گفت حافظ

 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش

   + داستانگو ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات ()

دل تنگی

به ترتیب ورود

فیروزه روشنک علی کاوه مانی احسان علی پویا  امیر سیاوش مهدی حسین رضا بابک مریم نیما مهدی انوش سیدمهدی المیرا دلم براتون تنگ شده

 

ضیاء دانشگر ضیاء مقیم بیگی مباشر دانشگر اعطا حشمتی زمانی حکمتنیا محسنی محسنی طباطبایی ایرانمنش شایگان ماهتابی صحرایی شاپوری سید نظر زاده آملی

 

هر کی اسمش جا افتاده ببخشه منو

   + داستانگو ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
comment نظرات ()

در گفته ها خموشی یک حوض نیمه پر ، با آب سبز رنگ

ای ره سپرده ها ، ای رهسپارها ، ای زن ستیزها ، ای زن گریزها

ای پینه دوزها ، ای پینه بسته ها ، ای ای بسته بختها ، ای بسته رخت ها

این خانمان تهی ، آن سایبان ز تور ، این مهربان به گور ، آن آسمان نشیب

این مردها نزار ، آن مردها نحیف ، این خسته ها خموش ، در فکر زخمها

آنها که رفته اند ، آنها که مانده اند ، آنها که بی شکیب ، آنها که بی صدا

بال فرشته ها ، جریان سکته ها ، اشعار بی نفس ، در کنج خانه ها

   + داستانگو ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
comment نظرات ()

سنگ زیرین آسیا باشد

یک

زنگ زده که هی فلانی به ما سر بزن و اینها ، نه به این شکل البته

با همان ادبیات خودش که مهر و محبتش به فحش و همه چیز آلوده

است ، توی رودربایستی هم زنگ زده بود کار نداریم بماند

یک آدمهایی را من برادروار و خواهر وار در زندگیم دوست داشته ام و

دارم که بعضی آدم این دوست داشتن نبوده اند . بعضی بوده اند .

هر کسی از ظن خود شد یار من و از عینک جهان بینی خودش و

متناسب با برداشت و عقده ها و دوست داشتهای خودش خواست

دوست باشد و دوست بدارد و دوستی کند .

این وسط یک آدمهایی بودند که آنطور که من درگیر خودم بودم درگیر

خودشان بودند و آنطور که من درگیر اطرافم بودم درگیر اطرافشان

بودند ، و آدمهایی هم بودند که از پایه فرم درگیریشان با خودشان و

اطرافشان نوع و جنس دیگری داشت ، چندان که من برای ایشان و

ایشان برای من موجه نبوده و نیستیم .

دوستی و رفاقت هر چه عمیقتر و هرچه معتمدانه تر و هر چه بی منت تر

، پاکتر و مقدس تر و محترم تر ، بنده به نظرم مرزها و حدهایی که امروز

میبینم شکسته شدنشان این اندازه آزارم میدهد را خودم شکسته ام

خودم حریم خودم را شکسته ام

چشمم کور دنده ام نرم درستش میکنم

   + داستانگو ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()

خشت اول را کج نهادم ؟ تا ثریا دیوارم ریده مال شد؟ جهنم ! دنیا که آخر نشده !‏

شما بگو بازنده ! شما بگو نابود ! شما بگو داغون ! شما هرچی دوست داری بگو

در زندگی یک حس هایی هست در آدمی که قرار نیست دلیل داشته باشن

قرار نیست با اصول اخلاق حضرت فلانی و آداب حضرت بهمانی همخوانی داشته

باشن . در زندگی یک چیزهایی وجود دارن که وجود دارن و نه بنده و نه شما

هم در مورد وجودشون هیچ غلطی نمیتونیم بکنیم . زندگی همینه عزیزم

زندگی دقیقا همه ش همینه !

اگر دیروز از من میپرسیدن چرا اسم روی پرونده رو عوض نمیکرد میگفتم مریض

و متوهم بود ، اگر امروز ازم بپرسن میگم دلش میخواست ! اینجوری دوست

داشت ! راحتتر بود ! شادتر بود /// تازه این اون ، کسیه که هرچی دلش خواست

پشت سرم و توی روم بهم دری وری گفت ، این اون رو که مثال میزنم میخوام

بگم که قضیه ی حق آدمها برای اینکه نسبت به کسی یا چیزی یا خاطره ای

یا هرچی ، هر حس معقول یا نامعقول و موجه یا ناموجهی داشته باشن چقدر

الان برای من محترم و قابل قبوله ، حتی برای اون هم امروز این حق رو به

رسمیت میشناسم /// اساسا هم آدما جونورای غریب و پیچیده ای هستن

و هم جامعه ی ما جامعه ی مزخرف و پر از مغلطه ایه ، ولی در کل

امشب فقط اومدم همین رو بنویسم

بنویسم که توی چار دیواری مغزمون حق داریم هرجور که دوست داریم باشیم

و احد الناسی حق نداره در این زمینه گه زیادی بخوره و ما رو قضاوت کنه و حتی

حق نداره ما رو سین جیم کنه ! فقط یک نکته ی مهم !!! یک نکته ی خیلی

خیلی خیلی مهم : این خودمون هستیم که مردم رو توی خلوت احساس

و اندیشه مون راه میدیم . بد نیست اگر یکم بیشتر در این مورد آینده نگر

باشیم

این بمان تا بعد

   + داستانگو ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()

آقای نویسنده عزیز و گرامی

چند روز است که مدام جمله ی ناتمامی در ذهنم این درو آن در میزند

که تمام شود و بیرون بپرد و خودش را چون شاید ستاره ای در آسمان

و شاید چون کبوتری در حیاط خلوت و شاید چون بادامی در نعلبکی

سبز رنگ چینی نقش و نگار دار روی میزم نمایان کند .

در نمی آید . هر چه زور میزند از مخ متولد نمی شود که بعد بخواهد به

دهان برسد و رسانه ای و در جهان لایتناهی پخش و منتشر و بازمتولد

از هر زبان بر هر کوی و برزن بگردد .

یک روز یک جایی در زبان فرانسه بدست آدمی در اوایل قرن قبل نوشته

شده و بعد سالها بدست آدم دیگردی در تهران به فارسی بازمتولد گردیده

و الان به لطایف الحیلی ناباورکردنی میخواهد به تعبیر من هم حیات پیدا

کند ، ولی نمی شود لامصب و این متولد نشدنش به وقت بروز عجب درد

بد و نادری دارد .

 

 

 

آقای نویسنده عزیز و گرامی

با سلام

جمله ای که در یکی از سطور یکی از فصول کتاب شما آمده بود

همان که یک شب که نمیدانم مهتابی بود یا بارانی بود ، در ویلا

که در حومه پاریس بود یا حومه ی شهری دیگر ، که آقای مترجم

محترم سالها بعد ترجمه فرمودند و من سالها بعد که میشود سالها

قبل روزی که نمیدانم از دبیرستان برگشته بودم یا شبی که فردایش

تعطیل بود و به دبیرستان نمیرفتم خوانده بودمش . آقای عزیز ! آن

جمله در گلوی مغز من بدجور گیر کرده . من به آن جمله عمیقا

اعتراض دارم . لطفا با من تماس بگیرید

 

ارادتمند

ح.م

   + داستانگو ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٥
comment نظرات ()

fبرای جناب سهراب خان سپهری که دوشینه کلبه درویشی ما را به عبور خود منور کردند

 

چون باد صبحگاه که آهسته مو به مو ، بر مرتعان می زده بی غمزه می وزد

بر مرکب بهشتی خود در خودت فرو ، بر من نگاه کردی و بادی که می وزد

بر من نگاه کردی و دیدی که سر خوشم ، مست می و سرورم و شور و شرارها

دیدی که در درون خودم شعله می کشم ، در شام شوق هزاران و سارها

آشفته نی که به سر تا به پا تهی ، از هر چه پرسش و پندار و دغدغه

دیدی مرا ؟ نشسته بدم روی آن سکو ، گویی مترسکی که نشیند به مزرعه

من خسته ، کوفته ، گرفته ، دمان ، تهی ، سر در پی رسولی و ربی و مرهمی

اندیشه ام همه یک سفره موهبت ، که هیچ هم که باشدم آنجام نی غمی

آقای خانمانه ی من ، مرد نازها ، مولای سبزه ها و علفها و رازها

دیشب که خواب دیدمت و خواب دیدمی ، افتاده بود پازل من در نیازها

   + داستانگو ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد